تبليغاتX
حرف دل


حرف دل

سما جونم عزیزم بهترین فرشته روی زمینی عشقم میمیرم برات فدات گلم

عشقم حالش یکم بهتره بردنش خونه خیلی خوشحالم که دنیا نتونس جدامون کنه.

عجب دوسایی داره بهزادم چرا نگرانت نشدن؟

دم هر چی نامرد گرم

دوست دارم بهزادم مرسی که تنهام نذاشتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:43 توسط بهزاد وعشقش سما


سلام:

بهزادم تو بیمارستان براش دعا کنین تورو خدا.

دلیلش تو بلاگ خودم کلی نوشتم

بای

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:8 توسط بهزاد وعشقش سما


از همه معذرت میخوام چند روز میخوام ازهمه حتی از خدم دور باشم حالم اصلا خوب نیست هرکس میخواد دلیلیشو بدونه بره وب عشقم اونجا نوشتیم امروز تموم دنیا رو سرم خراب شد  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:3 توسط بهزاد وعشقش سما


عزیزم ارم یه پست گذاشته که به دنیا نمیدمش عزیزم دوست دارم من همیشه عشقمو ناراحت میکنم ولی اون بجز خوبی برام کار دیگه نمیکنه عزیز دلم تو دنیا تکی خدا چرا من اینقدر بدم منم میخوام مثل عشقم خوبو مهربون و با ادب درس خون و موفق باشم منم میخواااااااااااااامممممممممممعشقم خیلی مهربونه ولی من بد  عشقم هر بلا یا هر سختی میخواد بزار سرم بیاد ولی من تا آخرین قطره خونم و نفسم عاشقتم

عشقم چون از این شکل خوشت میاد تقدیم به تو

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:29 توسط بهزاد وعشقش سما


منم میخوام بهزاد!!!!!

نمیدونم چرا دخترا موقعی که ناراحتن میرن بغل عشقشون کل غماشون یادشون میره؟!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:9 توسط بهزاد وعشقش سما


روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت
پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید بستنی ساده چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن میز بودند با بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت.
پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.
خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنار ظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:48 توسط بهزاد وعشقش سما


سلامتی‌ اونایی که تا میان دخالت کنن همه بهشون میگن

تو یکی‌ دیگه خفه شو !

 

گیرم برم آمریکا واسه زندگی! بهترین جاش اصلا! تو بگو بهترین شرایط! فقط کافیه تو آمریکا برق بره بعد برق که بیاد هیشکی تو صلوات فرستادن منو همراهی نکنه! بغضم میگیره

 

خواستم ببینم دوس دخترم کجاس، بهش اس ام اس دادم : عروسک خوشگل من کجاست؟ اما اشتباهی واسه بابام ارسال کردم. بابام هم جواب داد : من از کجا بدونم؟ خرس گنده، الان بچه ات باید عروسک بازی کنه مرتیکه!!!

دو نفر با هم شب را تو بيابون چادر ميزنن، نصف شب یکیشون به اون یکی ميگه: به آسمون نگاه كن چي ميبيني؟ طرف ميگه: يه عالمه ستاره! اولی ميگه: چي مي فهمي؟ طرف ميگ: از چه نظر ديدگاهمو بگم؟ ستاره شناسي ؟ الهيات يا فلسفي ؟ . . . . اولی ميزنه تو سرش ميگه : احمق چادرمونو دزديدن !!!

 

و این گونه بود که پس از دیدار یوسف و زنان مصر پرتقال خونی به بازار آمد !

 

يه يارو باباش ميميره هفتش شلوغ ميشه چهلمش بليطي ميکنن

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:46 توسط بهزاد وعشقش سما


ما شبا با شکم پر میخوابیم کدوم به فکر این بچه ها هستیم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:9 توسط بهزاد وعشقش سما


سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.

زن انگلیسی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن فرانسوی گفت:
من هم مثل انگلیسی همونا را گفتم و رفتم کنار.روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم.لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری و رفت
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم. اما روز اول چیزی ندیدم.روز دوم هم چیزی ندیدم.روز سوم هم چیزی ندیدم.شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:55 توسط بهزاد وعشقش سما


این قسمت توسط سما خانوم هک شده است:

قابل توجه دوستان محترم به خصوص خانوما

گفتن کلمات بهزاد جان،عزیزم و هرگونه کلمه محبت آمیز،سمبل بوس و شماره دادن و ....

ممنوع میباشد،کسانی که به این اخطار گوش فرا ندهند دیگ من میدونمو...

از توجه شما متشکرم.

روز خوش

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:51 توسط بهزاد وعشقش سما


 

عزیزم منو تو تا آخر عمرمون باهمیم و هیچ کس و هیچ جرعتی نمیتونه مارو جداکنه عزیزم منو تو زندگیمون................

مشکلات زیادی کشیدیم و میدونیم که بازم مشکلات داریم ولی بازهم کنار همدیگه دستای همو محکم میگیریم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:41 توسط بهزاد وعشقش سما


هر کس دوست داره ادامه این جمله رو کامل کنه

 

حرف دل من اینکه :

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط بهزاد وعشقش سما


سلام به همگی چند تا سوال دارم که میخوام هر کسی که محبت میکنه میاد اینجا جوابشونو بده مرسی

۱- چرا وقتی ما تو مشکل هستیم خدا یادمون میاد وقتی مشکلمون تموم شد خدا از یاد میره؟

۲- چرا بیشتر عشقای ما توش خیانت هست؟

۳- چرا برای اینکه بشینیم به آینده فکر کنیم به کارهای بیهوده فکر میکنیم؟

۴- چرا وقتی بعضی از کارهارو میکنیم یادمون میره خدا همه جا مارو میبینه؟

۵- چرا وقتی به بهشت زهرا میریم یادمون میفته که روزی ماهم اینجا میایم و به خودمون قول میدم تا خودمون باشیمو دست ازکارهای بد بکشیم ولی بعد چند ساعت یادمون میره؟

هزار تا چرای دیگه هست که جواب نداره  به نظر شما این سوالات جوابشون چیه ؟ ایا واقعا ما اون آدمی هستیم که اطرافیانمون از ما میخوان ؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:47 توسط بهزاد وعشقش سما


 

 

 دوست دارم سما جونم عزیزم فدات  

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:22 توسط بهزاد وعشقش سما


از همه کسانی که  زحمت کشیدنو دنو به وب من سر زدن خیلی ممنونم واز همه کسانی که چه نظر دادن و چه نظر ندادن مخصوصا از سما جونم عشقم به خاطر همه خوبی ها و کمک های که بهم کرده ممنونم  تو این دنیا یه فرشته باشه اونم عشق من تو هستی گلم عسلم خیلی دوست دارم انشالله بتونم اون طور آدمی با شم که تو دلت میخواد عسلم عشقم تنها آرزوی من رسیدن به تو هست عسلم فدات بشم بوووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسس

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:43 توسط بهزاد وعشقش سما


ساده میشه دل کسیو شکوند ولی دل کسیو به دست اوردن سخته

پس مراقب باشیم تا دل عزیزامونو نشکنیم

سما جونم عسلم میمیرم برات

گلم خیلی دوست دارم

جونم تا آخرین قطره خونم و نفسم باهاتم عسلم

قربونت برم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:33 توسط بهزاد وعشقش سما


از همه کسانی که زحمت میکشنو به وب من سر میزن میخوام  یه لطف کننو در مورد ۲ عکس بالا نظر و احساس خودشونو بگم مرسی ممنونم

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:38 توسط بهزاد وعشقش سما


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط بهزاد وعشقش سما


 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:0 توسط بهزاد وعشقش سما


               

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 توسط بهزاد وعشقش سما


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:49 توسط بهزاد وعشقش سما


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:46 توسط بهزاد وعشقش سما


 
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:43 توسط بهزاد وعشقش سما


سلام به همه

سلام به همه ببخشید یه مدت نبودم رفتنم یهو شد ولی بازم برگشتم  از همه که تو این مدت منو از یاد نبردنو به وبلاگم سر زدن خیلی ممنون از همه کسانی که نظر گذاشتن یا نذاشتن خیلی ممنونم  امید وارم که همیسه حالتون خوب باشه و سر حال باشین  جا داره تو اینجا از عشقم که خیلی برام زحمت کشیده و حتی از جونش برام گذاشته تشکر کنم سما جونم عشقم بابت همه چیز ازت ممنون عشقم تا آخرین نفسم کنارتم عزیزم خیدی دوست دارم فدات عشقم

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:35 توسط بهزاد وعشقش سما


سلام به همه عزیزان ببخشید که کمی دیر شد آخه دارم امتحان دانشگاه و میدم به همون خاطر

گفته بودم مطالب  دارم آماده میکنم وقتی داشتم این مطالب آماده میکردم دیدم هیچ حرفی بهتر از حرف دل  یه آدم نسبت به عشقش نیست

عشق برای هرکس یه معنی داره  برای من معنیش اینکه باید برای عشقت از جون دلت و همه چیزت براش بزاری واقعا از ته دل دوسش داشته باشی و ناراحتش نکنی و همیشه تو همه سختی و مشکل پیشش باشی و تا آخرین نفست باهاش باشی و عاشقش باشی

بعد این حرفا میخوام اینو بگم من یه عشق دارم که اسمش سما هست خیلی خیلی خوبو مهربونه واقعن تو هر سختیو مشکل پیش منو هیچ وقتی تنهام نزاشته عزیزم خیلی دوست دارم  هر کسی  تو زندگی چه بخواد چه نخواد یه دروغی گفته  ولی عشق من به خدا حتا بهم کوچکترین دروغ و بی احترامی نکرده و همیشه با منه منم نه بهش دروغ گفتمو نه بی احترامی  سما تو همین جا و پیش همه بهت قول میدم که تا آخرین نفسم باتو هستمو  بدون تو میمیرم  و از خدا میخوام همه عاشقهارو به هم برسونه و منو عزیمم همین طوری  اگه کسی میخواد در مورد منو عزیزم بیشتر بدونه  بغل نوشتم اینم وبلاگ عزیزم بره اونو بخونه تو همین جا میگم سما تا اخرین نفسم باهاتم قربونت برم فدات

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:47 توسط بهزاد وعشقش سما


سلام به همه کسانی که زحمت میکشن و میان وبلاگ من دیدن میکنن

و به من نظر میدن یا اونای که نظر نمیدن دست همه درد نکنه مرسی

من یه عشق دارم به اسم سما که خیلی خیلی..... دیوانه وار عاشقشم

دارم در مورد ۲ تامون یه مطلب مینویسم که بعد چند روز میزارم

انشالله که همه به عشقاشون برسن و منو سما جونمم

برای همتون آرزوی موفقیتو پیشرفت میکنم مرسی ممنون

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:20 توسط بهزاد وعشقش سما


 

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه کسی؟بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته …
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم: هرچی که بخواهی!
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی!

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:9 توسط بهزاد وعشقش سما


آسمان آبی  غم آبی و حقیقت آبی است...


    بیا در آبی آرامش خانه کنیم.....



                                      اضطراب تو از چیزی است                            



            که در آینده قرار است اتفاق بیفتد            



                                                                  چیزی که شاید هرگز اتفاق نیفتد


 


            به فکر امروز باش چرا که



  آینده خود از خویشتن مراقبت خواهد کرد


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:43 توسط بهزاد وعشقش سما


خدامی داند که چقدر سخت تلاش کرده ای وقتی سخت گریسته ای و قلبت مملو از دردست خدااشک هایت را شمرده است وقتی احساس می کنی که زندگیت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامی کشد وقتی هیچ اتفاقی نمی افتد و تو گیج و نا امیدی خدابرایت جوابی دارد اگر نا گاه دیدگاه روشنی را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ی امید در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است وقتی اوضاع رو به راه می شود و تو چیزی برای شکر کردن داری خدا تو را بخشیده است وقتی اتفاقات شیرین و دلچسبی رخ داده است و سرلسر وجودت لبریز از شادی گشته است خدا به تو لبخند زده است به یاد داشته باش هر جا که هستی و با هر احساسی خدا می داند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:39 توسط بهزاد وعشقش سما


خداوندا !


مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم


 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:35 توسط بهزاد وعشقش سما



قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت